
نبض ثانیه ها
به شماره می افتند!
_مثل نفس های من_
وقتی خیال،
حضورِ دورِ تو را
ناشیانه
به آغوش می کشد...
*
آتشکده ی وجودم،
به شوقِ تو می سوزد:
زرتشت!
شعله هایم را رام کن
تا رنگ ها
خاکسترنشینِ عصیان من نشوند...
میترا- آبان 89
آن قدر
لابه لای میله های ذهنم
دست و پا زدی...
که گریز تقلاهایت،
عاقبت خراش شد
روی دیوارِ دالانِ حلق!
دوست نداشتم
میان پلک هایم
تبخیر شوی!
بگذار به فال نیک بگیرم
همآغوشیِ چشم هامان را:
اشتیاقی که
به هوسِ تلخِ همخوابگی
نفروختم !
بگذار به تبسم ثانیه هایی
بیندیشم
که غلیظ زیستیم!
میترا س.
مهر89
شونه هات ،
شعله های اشکامو
تاب نمیارن!
آب میشی تو داغی قصه ی من...
نذار تو آغوشت
قندیل ببندم؛
آدم برفی!
باد شو
تا پنجه هام
شعله بکشن لای گیسوهات!
اون وقت آروم
با نوازش...
منو خــــاکــــــســـــتـــــر کن!
میترا- شهریور 89
تنم،
پر از ردِّ زنجیرِ حضورِ تو،
بال هایم،
پرپرِ چنگی است
که به ریسمانِ رهایی انداختم...
*
پاگیرِ ریسمان های پوسیده ی تکرار
نمی شوم دیگر!
سقوط خواهم کرد؛

تکه هایی از تو
لابه لای دندان های خاطره
گیر افتاده!
خلال که می کنم،
طعمِ تو ماندگار می شود...
*
بگو:
تا نقطه پایانِ صرف فعل هرس
برای حباب های هرز حضورت
